هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
ولی هرکس بدنبال منافع خودش بود !
و هی ایراد گرفتند و گفتند:
چرا این اتاق پر از دود و آه است؟
چرا نور اینجا کم است! چقدر کوچیک است!
از درو دیوارش چرا غم میبارد!
رفتند و دلم بی مشتری ماند !
تازه وقتی تنها شدم یاد خدای خودم افتادم به او گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا آمد و در خانه قلبم نشست وهرچه آرزو داشتم برایم آورد و در را پشت سر خود بست.
و من روی آن در نوشتم:
" ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم "