مثل گنجشک کوچکی که یک دفعه گیر میکنه زیر بارون سیل آسا...
مثل دختر بچه ای که یک دفعه گوشه لباس مامانش از دستش در میره...
مثل اون کارگری که ظهر شده و کار گیر نیاورده
...
مثل کشاورزی که چندماهه بارون ندیده..!
ترسیدم
داغونم
خسته ام
حتی بعضی وقتا به حال خــودم گریه میکنم...
و میخندم که بقیه نپرسند.. "خـــوبی؟"
مثل دختر بچه ای که یک دفعه گوشه لباس مامانش از دستش در میره...
مثل اون کارگری که ظهر شده و کار گیر نیاورده
...
مثل کشاورزی که چندماهه بارون ندیده..!
ترسیدم
داغونم
خسته ام
حتی بعضی وقتا به حال خــودم گریه میکنم...
و میخندم که بقیه نپرسند.. "خـــوبی؟"